تبليغاتX
چقدر زود دیر میشود
Every Day Live For The Day- هر روز براي همان روز زندگي كنيد
چه خوب است بتوان بی نقطه نوشت،بی اشک گریست، بی لبخند خندید و بی مردن جان داد ولی چگونه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زمانی که غرق در دیگری باشی

+ تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 22:36 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
در این پست میخوام یک شعر بذارم از احمد شاملو و یک شعر انگلیسی که من خیلی سال پیش حفظش کردم و در همین وبلاگ گذاشته ام و دوباره میگذارم چونکه واقعا دوستش دارم


رستاخيز

من تمامی‌یِ مُرده‌گان بودم:
مرده‌یِ پرنده‌گانی که می‌خوانند
و خاموش‌اند،
مرده‌یِ زيباترينِ جانوران
برخاک و در آب،
مُرده‌یِ آدميان همه
از بد و خوب.

من آن‌جا بودم
در گذشته
بی‌سرود.
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.

 

به مِهر
 مرا
  بی‌گاه
   در خواب ديدی

و با تو
بيدارشدم.

19 مرداد 1359


 .................................................................................

A woman was waiting at an airport one night,

With several long hours before her flight.

She hunted for a book in the airport shops,

Bought a bag of cookies and found a place to drop.



She was engrossed in her book but happened to see,

That the man sitting beside her, as bold as could be.

Grabbed a cookie or two from the bag in between,

Which she tried to ignore to avoid a scene.



So she munched the cookies and watched the clock,

As the gutsy cookie thief diminished her stock.

She was getting more irritated as the minutes ticked by,

Thinking, "If I wasn't so nice, I would blacken his eye."



With each cookie she took, he took one too,

When only one was left, she wondered what he would do.

With a smile on his face, and a nervous laugh,

He took the last cookie and broke it in half.



He offered her half, as he ate the other,

She snatched it from him and thought...oooh, brother.

This guy has some nerve and he's also rude,

Why he didn't even show any gratitude!



She had never known when she had been so galled,

And sighed with relief when her flight was called.

She gathered her belongings and headed to the gate,

Refusing to look back at that thieving ingrate.



She boarded the plane, and sank in her seat,

Then sought her book, which was almost complete.

As she reached in her baggage, she gasped with surprise,

There was her bag of cookies, in front of her eyes.



If mine are here, she moaned with despair,

The others were his, and he tried to share.

Too late to apologize, she realized with grief,

That she was the rude one, the ingrate, the thief.

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:6 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
دلم تنگه،دلم تنگه

بدون تو،تو این شبها

صدای حسرت و آهم

چه غمگینه،بد آهنگه

==========

چشام هر لحظه می باره

چه غوغایی تنم داره

نگاهت حتی توی خواب

به روحم بوسه می ذاره

==========

تواز من دور،باکی نیست

به حرم بوی آوازت

تمامن گوش می شم از

صدای گرم احساست

==========

تمومم کن، تمومم کن

بذار دستای پر مهرت

بشینه لای این دستام

طلسمم بشکنه سحرت

==========

که جز بوی تن خستت

نشینه توی آغوشم

وخنده جاری شه تا که

بگیره تا بناگوشم

==========

عزیزم عشق تو در من

چه طوفانی بپا کرده

که مسحورم به حسن تو

من از پشت هزار پرده


+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 15:29 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
سپیدی نگاه چشمان آهویت

بی نشان ترین تماشاخانه تاریخ است

که در رستخیز زمان میجوشد

بی آلایش و بی پناه

در خمار چشمانت تماشایی شد

تو بی من خرامان و من بی تو از بی تابان

ساغر غم پر می کنم

وتو چه شاد و من چه غمگینانه

می نوشم و می بارم

+ تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 22:30 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

تو من را بار آوردی پدر جان

به روحت من رو پروردی پدرجان


منو دلدادی و چون شیر کردی

منو چون تکه از شمشیر کردی


به من گفتی که دنیا مثل مومه

بدی توش مثل اعداد نجومه


تو خوبی کن به هرکس روبروته

جلوی داد و بیدادم سکوته


همه دنیا رو پر کن از ضمیرت

نذار هیچکس بشه یک ذره سیرت


پدر جانم میخوام مثل تو باشم

نباشم هیج،اگر مثلت نباشم


طلای جونم ای ماه جبینم

خدای من تویی روی زمینم


اگر دورت میگردم روز و هر شب

نگو دنبال شیرینی و لوسم

همه سعیم بر این داره میگرده

که از سر تا به پاهاتو ببوسم




+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:8 نويسنده مجتبی تعطف طولی |



همش میگی دوست دارم اندازه ی آسمونا

تویی که عشق و جونمی تو پیرا و تو جوونا

ولی وقتی با تینا جونت ور میری میرقصونیش

شاکی میشم و تو میگی عاشقتری به حیوونا

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 15:43 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
وبلاگ شعرهای انگلیسی ام راه اندازی شد.


آدرس:

www.Poetryspace.blogfa.com

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:56 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
سرسبزترین واژه که در ذهنم می روید

و خوش طنین ترین صدا در گوشم باز نام توست

تویی که بارم آوری و تمام امید وجودم به نگاه های درخشانت بستست

که هماره به آغوشم کشیده و گفتی بمان و من نماندم

آنچه می توانستم جستن را دز یک نگاه تو جستن

تمام محبتها در صورت تست

کاش بی واژه می توانستم شعر نگاه ترا بسرایم

و کاش تمام آتش وجوم را می توانستم زیر نگاه تو پرپر کنم مادرم


مجتبی

+ تاريخ چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:51 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
درکنارت نشسته ام و هیچ حرکتی نمیبینی سر بزند از سرشارم

و تو چه آرام با خود نجوا می کنی از معشوق هایت

غافلی از من که عاشقترین روی زمینم

کاش زبانم را میفهمیدی تا بتو می فهماندم معنای عشقت را

دمی که با من می نشینی به درد دل و نمی دانی که می شنوم

سراسر گوش می شوم و سراپا گریه ولی هیچ نمی بینی و نمی خوانی

که من هم می توانم احساس داشته باشم و چون همه انسان ها برایت باشم

وقتی می گویی عاشق کسی بودی و او تو را نخواست می پژمرم

که چرا... چرا من نوبدم آن لایتنهاهی غرق صفات

کاش مرا هم میدیدی که دایمن با توام

منم که در همه حال با توام و تو مرا بی حوصله می خوانی

بی رمقم می خوانی

بی جانم می خوانی

بی احساسم می خوانی

بی قیافه ام می خوانی

ولی من همچنان دوس دارم مال تو باشم

وقتی نیستی منم و خدا و اشک

دلم برای آدمها می سوزد

چون که هیچوقت حقایق را نمی بینند

هیچوقت آنکه را که باید دوست نمی دارند

آنچه را که باید قدرش را نمی دانند

و همیشه دنبال دیگری اند

شاید تنها بودن برایم خوب است

و شایدتنهاترین  موجود روی زمین من باشم

چون قبل اینکه مرا داشته باشی دوستانی داشتی

شاید دوست ندارم مرا در آغوش بگیری و لمس کنی

چرا که من بی روحم و سرد و گرمای وجود دستهای آنها را برایت ندارم

وبرای لمس با آنها آسوده تر بودی تا من

شاید نمی توانم در آغوشت بگیرم چون در آغوش دیگری راحتری

ولی بدان زمانی که دور زمانها از ترحم مرا در آغوش میگیری

از گریه شوق هق هق می بارم

که چرا خدا مرا مترسک آفرید


مجتبی


+ تاريخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:13 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
سرشارم از تهی فلاسفه گان

که خرد را پان خرد می دانند وخود را پان خردمند

زندگی را چه نیازی به چنگال فلسفه ای چونان

که اگر بود سوفسطایییان پیشگامانند

و ما بی خردان دهر چه می جوییم که جستنی ها همه

پوچ بودند و خواندنی ها جستنی

پان را به چه می خوانند این فیلسوفان پان زده پان شده

که پان شان از (تان) فراتر پرواز می کند و خویش خویششان

بر فرق می کوبد پتک منیت نوع بشر


و من بیزارم از منیت پان ها که جز از پان به یمن من آزاد نیند


مجتبی


رنه دکارت

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:24 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
با درود

اینجا یکی دیگه از شعرای جدیدمو میگذارم تا نظر یدید. اسم این شعرو خودم گذاشتم نوستالوژی.



تو توی لابی نشستی و خبر نداری از اونی

که جلوی سطل آشغاله تو کوچه با گونی

فکر قرار ملاقاتتی با سوگلت و

فکر پوشیدن کت و شلوار میلیونی


فکر ساعت طلاتی که از دوبی اومده

فکر کفشت که هنوز تو گمرکه نیومده

فکر اون ادکلن و جوراب و ماشین و طلا

غافل از دختر عاشقی که شاهرگو زده


از زنی که خونشو فروخته به خیابونا

خودشو حاضره با عشوه بده به حیوونا

واسه ی یه لقمه نون تو نقش دیگری بره

دنیا رو خیلی کوچیکتر ببینه از زندونا


تو خبر نداری از مردی که واسه ی نفس

حاضره بفروشه دنیاشو به یه دونه قفس

از جوونی که جوونیشو به عمر نمیبینه

واسش غریبه میشه معنی هوا و هوس


26 دی ماه 1389

+ تاريخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 10:29 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

چند روز پیش چراغ یکی از دوستانم خاموش شد و با شنیدن این خبر انقلابی در من بوجود آمد. به یاد لحظاتی افتادم که با هم قدم می زدیم و گپ می زدیم. واقعن چیزی نمی توانم بنویسم فقط همین شعرو همون شب براش گفتم



اون روزا رو یادم میاد قدم زدم تو کوچه ها

شوق نفس بعد کلاس،الافی تو خیابونا

روزایی که خیابونا بساط عشق ما بودن

چراغای سر چارراه، ازدیدنمون فرسودن


روزایی که تو بودی و خیابون و یه دنیا غم

غم هایی که حتی بابات نمی دونست ازش یه کم

همه می گن که آدما با خنده هاشون آدمن

ولی به جون خود تو فرشته بودی واسه من

اپر چه شمع دوستیمون خاموشه بی نفس شده

ولی به جاش یاد تو با دل من همقفس شده

شعرمو اینجا ناتموم می ذارم و با گریه هام

برات می خونم که بدون: خیلی کوتاه بودی باهام


4 مرداد 89

+ تاريخ شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 2:37 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

شب هنگام چه می توانم جستن در جاده های شهر تنهاییم

چونان شبانی که از گله خود دور افتاده و سرگردان است

و شیهه ای سر می دهد نه از برای خواهش که از برای درد

ضجه هایی که از درد شمشیر کسان بر قلبم فرود می آید

با هیچ نکتاری که نه ؛با هیچ نوشدارویی درمان نمی یابد

و من تو را می خوانم در آن لحظه که خون خود را برایت

در گلوی زمین می ریزم

در این سیاهی ها نوری هم آیا می تابد

و آیا معشوقه ای ازلی می تواند که مرا از ابد سیاهی درونم برون کشد

نه آن کس را یافته ام که به دل سخن زبانم بشنود

سرگردانم در چاهی هایل از سیاهی و تباهی و هیچ است همه آنچه همه آنرا همه چیز پندارند

چه زیبا می بینمت تو را در ورای عدم که جاری هستی

و من نه تهاق به اینجا ندارم که همه از برایم غریبه ای بیش نیستند لا یزال

آب رویم از گبین می ریزد و رخسارم را غرق در شورشی غسل می دهد

و من بیگانه و بیگناه در مسلخ زندگانی به دار آویخته شدهام

و معشوقه هایم همه مرا به چشم شکار می نگرند 

تو؛ ای نازنین تر از غاز همسایه

تو بر من تمام ساخته ای معنای تمام واژه عشق را

به زبان دل که همه زبانهاست

و آنچه را بر من آشکار ساخته ای جز در خود نمی بینم

تو اشباحی فروگون از فراز وجودم بال بر می گشایی و تا درون برون می شتابی

اما من بی آنکه نشانه ای از کافکا یا کانت در من باشد به دنبال خود می گردم

پر گشته ام از تهی و هیچ و عدم تمام هستی من است

تو ای زیباترین آشفتگی نهان من بر من فرود آی

تویی آنکه برمن می مانی و می دانی که یکه خواهم ماند تا آن دم که تو را در آغوش گیرم

و تا آن دم که تو را بپذیرم

هرچند تو پذیرفته ای آنکه را که باید

و مرا با چه ملالتی از خود راندی

تو نمی دانستی که من با چه شقاوتی میوه ای از باغ دلت ربودم

و بی آنکه  ذره ای دانی همه ی وجودم ر در برابر یک نگاهت گردن زدی

و گفتی کسی را که می خواستی نه منم

من اما ملول و خسته و رنجور در پی تو بودم

و زنخدانم همه لرزان از سرمای فصل زندگانی ام

اما تو رفتی و من دعا کردم

هرآنکه او را دوست بداری با اوی بیاسایی

و من خواهم ماند چنان که پیش از تو مانده بودم

ولی اینبار با تنوری از آتش عشقت که در قلبم زبانه می کشد و هر دم می سواندم

به خدا می سپارمت

مجتبی

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 2:52 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

تقدیم به F


روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: «سقراط! می دانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟»

سقراط پاسخ داد: «لحظه ای صبر کن. پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش «سه پرسش» است پاسخ دهی. مرد پرسید: «سه پرسش؟» سقراط گفت: «بله درست است. پیش از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. 

اولین پرسش، حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟» مرد جواب داد: «نه، فقط در موردش شنیده ام.» سقراط گفت: «بسیار خب، پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم: «پرسش خوبی» آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟» مرد پاسخ داد: «نه، برعکس...» سقراط ادامه داد: «پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟» مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: «و امّا پرسش سوم سودمند بودن است. آنچه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی، برایم سودمند است؟» مرد پاسخ داد: «نه، واقعا...»

سقراط نتیجه گیری کرد: «اگرمی خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟»

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:6 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

هر دم زتو آموختم از عشوه و فرهنگ

دیدم من ز رویت لحظه ها رنگ

حیف است که هر ثانیه با زور و توانت

خواهی بر ِ من باشی نگهبان و چو سرهنگ

+ تاريخ پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 0:52 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

دیشب دیدم که تو به من میخندی

گفتم که عسل چرا تو اینقد قندی

گفتی دیشب دیدمت دیوانه

تاریک چو بود ک.. خود را کندی
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 1:19 نويسنده مجتبی تعطف طولی |
مردی به همسرش این گونه نوشت:
عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش ۱۰۰ بوسه برایت فرستادم.
همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:
عزیزم از اینکه ۱۰۰ بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها:
۱.با شیر فروش به ۲ بوس به توافق رسیدیم.
۲.معلم مدرسه بچه ها با ۷ بوس به توافق رسیدیم.
۳..صاحب خانه هر روز می اید و ۲-۳ بوس از من می گیرد.
۴.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.
۵.سایر موارد ۴۰ بوس.
نگران من نباش…هنوز ۳۵ بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 23:19 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

زیباتری از ستاره،حوری و پری

با عشقی و نازی دل من را ببری

ناگاه ز غیب هاتفی بانگ زند

ای عاشق دیوانه تو گاوی و خری

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:1 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

تا یادمه اینو به  من هر روز شب می گفتی

قربون ناز چشمات حتی وقتیکه خفتی

اما وقتی چایی میخوای یهویی میگه با داد

بپا نندازی قوری رو هی دست و پا چلوفتی

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:51 نويسنده مجتبی تعطف طولی |

هر روز و شب به من تو می خندیدی

با ناز و کرشمه هم چنان می دیدی

افسوس که رفتی و یکی را بهتر

دیدی و منم همین بگویم: ریدی

+ تاريخ پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 3:24 نويسنده مجتبی تعطف طولی |