|
Every Day Live For The Day- هر روز براي همان روز زندگي كنيد
|
زمانی که غرق در دیگری باشی
بدون تو،تو این شبها
صدای حسرت و آهم
چه غمگینه،بد آهنگه
==========
چشام هر لحظه می باره
چه غوغایی تنم داره
نگاهت حتی توی خواب
به روحم بوسه می ذاره
==========
تواز من دور،باکی نیست
به حرم بوی آوازت
تمامن گوش می شم از
صدای گرم احساست
==========
تمومم کن، تمومم کن
بذار دستای پر مهرت
بشینه لای این دستام
طلسمم بشکنه سحرت
==========
که جز بوی تن خستت
نشینه توی آغوشم
وخنده جاری شه تا که
بگیره تا بناگوشم
==========
عزیزم عشق تو در من
چه طوفانی بپا کرده
که مسحورم به حسن تو
من از پشت هزار پرده
بی نشان ترین تماشاخانه تاریخ است
که در رستخیز زمان میجوشد
بی آلایش و بی پناه
در خمار چشمانت تماشایی شد
تو بی من خرامان و من بی تو از بی تابان
ساغر غم پر می کنم
وتو چه شاد و من چه غمگینانه
می نوشم و می بارم
تو من را بار آوردی پدر جان
به روحت من رو پروردی پدرجان
منو دلدادی و چون شیر کردی
منو چون تکه از شمشیر کردی
به من گفتی که دنیا مثل مومه
بدی توش مثل اعداد نجومه
تو خوبی کن به هرکس روبروته
جلوی داد و بیدادم سکوته
همه دنیا رو پر کن از ضمیرت
نذار هیچکس بشه یک ذره سیرت
پدر جانم میخوام مثل تو باشم
نباشم هیج،اگر مثلت نباشم
طلای جونم ای ماه جبینم
خدای من تویی روی زمینم
اگر دورت میگردم روز و هر شب
نگو دنبال شیرینی و لوسم
همه سعیم بر این داره میگرده
که از سر تا به پاهاتو ببوسم
همش میگی دوست دارم اندازه ی آسمونا
تویی که عشق و جونمی تو پیرا و تو جوونا
ولی وقتی با تینا جونت ور میری میرقصونیش
شاکی میشم و تو میگی عاشقتری به حیوونا
آدرس:
www.Poetryspace.blogfa.com
و خوش طنین ترین صدا در گوشم باز نام توست
تویی که بارم آوری و تمام امید وجودم به نگاه های درخشانت بستست
که هماره به آغوشم کشیده و گفتی بمان و من نماندم
آنچه می توانستم جستن را دز یک نگاه تو جستن
تمام محبتها در صورت تست
کاش بی واژه می توانستم شعر نگاه ترا بسرایم
و کاش تمام آتش وجوم را می توانستم زیر نگاه تو پرپر کنم مادرم
مجتبی
و تو چه آرام با خود نجوا می کنی از معشوق هایت
غافلی از من که عاشقترین روی زمینم
کاش زبانم را میفهمیدی تا بتو می فهماندم معنای عشقت را
دمی که با من می نشینی به درد دل و نمی دانی که می شنوم
سراسر گوش می شوم و سراپا گریه ولی هیچ نمی بینی و نمی خوانی
که من هم می توانم احساس داشته باشم و چون همه انسان ها برایت باشم
وقتی می گویی عاشق کسی بودی و او تو را نخواست می پژمرم
که چرا... چرا من نوبدم آن لایتنهاهی غرق صفات
کاش مرا هم میدیدی که دایمن با توام
منم که در همه حال با توام و تو مرا بی حوصله می خوانی
بی رمقم می خوانی
بی جانم می خوانی
بی احساسم می خوانی
بی قیافه ام می خوانی
ولی من همچنان دوس دارم مال تو باشم
وقتی نیستی منم و خدا و اشک
دلم برای آدمها می سوزد
چون که هیچوقت حقایق را نمی بینند
هیچوقت آنکه را که باید دوست نمی دارند
آنچه را که باید قدرش را نمی دانند
و همیشه دنبال دیگری اند
شاید تنها بودن برایم خوب است
و شایدتنهاترین موجود روی زمین من باشم
چون قبل اینکه مرا داشته باشی دوستانی داشتی
شاید دوست ندارم مرا در آغوش بگیری و لمس کنی
چرا که من بی روحم و سرد و گرمای وجود دستهای آنها را برایت ندارم
وبرای لمس با آنها آسوده تر بودی تا من
شاید نمی توانم در آغوشت بگیرم چون در آغوش دیگری راحتری
ولی بدان زمانی که دور زمانها از ترحم مرا در آغوش میگیری
از گریه شوق هق هق می بارم
که چرا خدا مرا مترسک آفرید
مجتبی
که خرد را پان خرد می دانند وخود را پان خردمند
زندگی را چه نیازی به چنگال فلسفه ای چونان
که اگر بود سوفسطایییان پیشگامانند
و ما بی خردان دهر چه می جوییم که جستنی ها همه
پوچ بودند و خواندنی ها جستنی
پان را به چه می خوانند این فیلسوفان پان زده پان شده
که پان شان از (تان) فراتر پرواز می کند و خویش خویششان
بر فرق می کوبد پتک منیت نوع بشر
و من بیزارم از منیت پان ها که جز از پان به یمن من آزاد نیند
مجتبی
رنه دکارت
اینجا یکی دیگه از شعرای جدیدمو میگذارم تا نظر یدید. اسم این شعرو خودم گذاشتم نوستالوژی.
تو توی لابی نشستی و خبر نداری از اونی
که جلوی سطل آشغاله تو کوچه با گونی
فکر قرار ملاقاتتی با سوگلت و
فکر پوشیدن کت و شلوار میلیونی
فکر ساعت طلاتی که از دوبی اومده
فکر کفشت که هنوز تو گمرکه نیومده
فکر اون ادکلن و جوراب و ماشین و طلا
غافل از دختر عاشقی که شاهرگو زده
از زنی که خونشو فروخته به خیابونا
خودشو حاضره با عشوه بده به حیوونا
واسه ی یه لقمه نون تو نقش دیگری بره
دنیا رو خیلی کوچیکتر ببینه از زندونا
تو خبر نداری از مردی که واسه ی نفس
حاضره بفروشه دنیاشو به یه دونه قفس
از جوونی که جوونیشو به عمر نمیبینه
واسش غریبه میشه معنی هوا و هوس
26 دی ماه 1389
چند روز پیش چراغ یکی از دوستانم خاموش شد و با شنیدن این خبر انقلابی در من بوجود آمد. به یاد لحظاتی افتادم که با هم قدم می زدیم و گپ می زدیم. واقعن چیزی نمی توانم بنویسم فقط همین شعرو همون شب براش گفتم
اون روزا رو یادم میاد قدم زدم تو کوچه ها
شوق نفس بعد کلاس،الافی تو خیابونا
روزایی که خیابونا بساط عشق ما بودن
چراغای سر چارراه، ازدیدنمون فرسودن
روزایی که تو بودی و خیابون و یه دنیا غم
غم هایی که حتی بابات نمی دونست ازش یه کم
همه می گن که آدما با خنده هاشون آدمن
ولی به جون خود تو فرشته بودی واسه من
اپر چه شمع دوستیمون خاموشه بی نفس شده
ولی به جاش یاد تو با دل من همقفس شده
شعرمو اینجا ناتموم می ذارم و با گریه هام
برات می خونم که بدون: خیلی کوتاه بودی باهام
4 مرداد 89
شب هنگام چه می توانم جستن در جاده های شهر تنهاییم
چونان شبانی که از گله خود دور افتاده و سرگردان است
و شیهه ای سر می دهد نه از برای خواهش که از برای درد
ضجه هایی که از درد شمشیر کسان بر قلبم فرود می آید
با هیچ نکتاری که نه ؛با هیچ نوشدارویی درمان نمی یابد
و من تو را می خوانم در آن لحظه که خون خود را برایت
در گلوی زمین می ریزم
در این سیاهی ها نوری هم آیا می تابد
و آیا معشوقه ای ازلی می تواند که مرا از ابد سیاهی درونم برون کشد
نه آن کس را یافته ام که به دل سخن زبانم بشنود
سرگردانم در چاهی هایل از سیاهی و تباهی و هیچ است همه آنچه همه آنرا همه چیز پندارند
چه زیبا می بینمت تو را در ورای عدم که جاری هستی
و من نه تهاق به اینجا ندارم که همه از برایم غریبه ای بیش نیستند لا یزال
آب رویم از گبین می ریزد و رخسارم را غرق در شورشی غسل می دهد
و من بیگانه و بیگناه در مسلخ زندگانی به دار آویخته شدهام
و معشوقه هایم همه مرا به چشم شکار می نگرند
تو؛ ای نازنین تر از غاز همسایه
تو بر من تمام ساخته ای معنای تمام واژه عشق را
به زبان دل که همه زبانهاست
و آنچه را بر من آشکار ساخته ای جز در خود نمی بینم
تو اشباحی فروگون از فراز وجودم بال بر می گشایی و تا درون برون می شتابی
اما من بی آنکه نشانه ای از کافکا یا کانت در من باشد به دنبال خود می گردم
پر گشته ام از تهی و هیچ و عدم تمام هستی من است
تو ای زیباترین آشفتگی نهان من بر من فرود آی
تویی آنکه برمن می مانی و می دانی که یکه خواهم ماند تا آن دم که تو را در آغوش گیرم
و تا آن دم که تو را بپذیرم
هرچند تو پذیرفته ای آنکه را که باید
و مرا با چه ملالتی از خود راندی
تو نمی دانستی که من با چه شقاوتی میوه ای از باغ دلت ربودم
و بی آنکه ذره ای دانی همه ی وجودم ر در برابر یک نگاهت گردن زدی
و گفتی کسی را که می خواستی نه منم
من اما ملول و خسته و رنجور در پی تو بودم
و زنخدانم همه لرزان از سرمای فصل زندگانی ام
اما تو رفتی و من دعا کردم
هرآنکه او را دوست بداری با اوی بیاسایی
و من خواهم ماند چنان که پیش از تو مانده بودم
ولی اینبار با تنوری از آتش عشقت که در قلبم زبانه می کشد و هر دم می سواندم
به خدا می سپارمت
مجتبی
تقدیم به F
روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: «سقراط! می دانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟»
سقراط پاسخ داد: «لحظه ای صبر کن. پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش «سه پرسش» است پاسخ دهی. مرد پرسید: «سه پرسش؟» سقراط گفت: «بله درست است. پیش از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.
اولین پرسش، حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟» مرد جواب داد: «نه، فقط در موردش شنیده ام.» سقراط گفت: «بسیار خب، پس واقعا نمی دانی که خبر درست است یا نادرست.
حالا بیا پرسش دوم را بگویم: «پرسش خوبی» آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟» مرد پاسخ داد: «نه، برعکس...» سقراط ادامه داد: «پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟» مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: «و امّا پرسش سوم سودمند بودن است. آنچه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی، برایم سودمند است؟» مرد پاسخ داد: «نه، واقعا...»
سقراط نتیجه گیری کرد: «اگرمی خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟»
هر دم زتو آموختم از عشوه و فرهنگ
دیدم من ز رویت لحظه ها رنگ
حیف است که هر ثانیه با زور و توانت
خواهی بر ِ من باشی نگهبان و چو سرهنگ
دیشب دیدم که تو به من میخندی
گفتم که عسل چرا تو اینقد قندی
زیباتری از ستاره،حوری و پری
با عشقی و نازی دل من را ببری
ناگاه ز غیب هاتفی بانگ زند
ای عاشق دیوانه تو گاوی و خری
تا یادمه اینو به من هر روز شب می گفتی
قربون ناز چشمات حتی وقتیکه خفتی
اما وقتی چایی میخوای یهویی میگه با داد
بپا نندازی قوری رو هی دست و پا چلوفتی
هر روز و شب به من تو می خندیدی
با ناز و کرشمه هم چنان می دیدی
افسوس که رفتی و یکی را بهتر
دیدی و منم همین بگویم: ریدی