|
Every Day Live For The Day- هر روز براي همان روز زندگي كنيد
|
بی آنکه به راننده نگاهی بیافکنم
بی آنکه شمه ای از حال او بپرسم
به شالیزارهایی که در کنارم می دونند می نگرم
انسان هایی که همه را می گذرم
و همزمان فسانه هایی را که شنیده ام و ساخته ام بازسازی می کنم در ذهن بیمارم
چرا ساکت بنشینم از اعتراض ولی می نشینم
سبزی چمن ا چشمانم رنگ می کنم
به آنکه معنای سبزی را بدانم سرخ گونش می کنم به چشم
همه جا مسکون است و من جاری
آسمان صاف است و من طوفانی
در درونم می غرم از سیاهای های برون
و هنوز گوشه ای مغموم می نشینم و می گذرم با درشکه و بی اعتراض
به کسانی که بیرون از درشکه ام تفریحشان سنگسار کردن است
و این است زندگی زیبای من
تاریک و مغموم ، بدون هیچ غایتی که خواهم رسیدن
زندگی را دوست دارم
اگر بوی آزادی بدهد
اگر بتوانی معشوقه ات را در خیابان به عشق بیازمایی
تا آنکه نگاهی در خفا تو را زیر ذره بین ننگارد
و نگاه او که دیگران را
زندگی را دوست دارم اگر بتوانی باشی آنچه که هستی
اگر بتوانی بگویی چیستی
و برایت پپسی ها باز کنند برای آنچه هستی و می توانی بودن
ولی داد که تو را بیگانگان بیشتر می خواهند
زندگی خوش زنده بودن است
پس هر نفس گر آواز عشقت هست نیک است
مهم نیست کجا باشد
پس من هم می روم که باشم
اینم یکی از شعرای جدیدم:
در میکده از هـــــرچــه هست بــیزارم
در میــکده با خــدایگــــــان در کـــارم
غم نوشم و می خـــورم ز بــاده مــستم
شــوخ و طــربم و ســاغــر غم خوارم
ســــاقی بـــده از جـــام تهی ام کــــامی
تا پــر کــــــنم از تهی هــمـه پــنـــدارم
دوش از غم مجنون خبری بر من رفت
گــــفـتــا عجــب از لیلی و زیــن آزارم
مـــن مــســت به رویــت رخ زیبـــــایم
حــلاجم و هـــــر دم به هـــزاران دارم
عشـق است کنون شفای این مسکین دل
حاشــا که خــوشم بــــه روی لیلی یارم
از من خبری بدو رســان ای هــــــاتف
برشوی و بگو که حــــاجتی مــن دارم
گو یار که مجنون خــبری بر تو بـــداد
گفتـــا که دگـــر به هیچ ایمــــان نــارم
جز تو دگری نــیست دریـــن قلب دنی
چون رو به زوالم و جــنون رفتــــارم
گر خرده بگیرند که چون اسـت زوال
گـــویم بـــه فـــراق لــــیل ام بـیمــارم
18/02/1388